|
.....بادبان ها را بکشید |
|
|
اعتراف می کنم یکی از استرسایی که همیشه میاد سراغم اینه: هر وقت دارم یه فرمی چیزی پر می کنم و یه فیلد کشور داره که باید توش دنبال اسم کشورت بگردی همیشه با اضطراب دنبال ایران می گردم و به خودم میگم اگه نباشه چی؟:اس حس من این روزها چیزی شبیه ابهام است. هر روز از خودم می پرسم چرا ناراحتم!؟ و جواب سکوت است... به گابریل، هر روز کمتر از دیروز..... امروز احتمالن وقتشه که آدم نگاه کنه به سالی که گذرونده. اینا رو واسه خودم می نویسم٬ اگه زیاده و خارج از حوصله ت نخون. هر چی به بهارش نگاه می کنم می بینم هیچی یادم نیست. فقط می دونم عیدش بدترین عید و خردادش بدترین خرداد عمرم بود. به جرئت میگم بدترین اتفاق امسال فوت عموم بود. دلم می خواد اسکیپ بزنم فردا رو. دلم نمی خواد روز اول عید برم خونه ی عموم. از وقتی یادم میاد روزای اول بعد از خونه ی پدربزرگم می رفتیم خونشون. و من چقد عموم و دوست داشتم و چقد دلم واسش تنگ شده امروز. حتمن ۱۰ سال پیشم که مامان بزرگم اوایل اسفند فوت کرد عید بدی رو گذروندیم٬ خیلی یادم نیس... بهرحال فردا روز پر اشکی خواهد بود. دلم نمی خواد لباس نو بپوشم و برم جایی که کلی با روزای اول عیدش خاطره دارم٬ به خدا دلم نمی خواد... + یاد نماشگاه می افتم تو اردیبهشتش و تمام پروسه ی گرفتن بن کتابا رو از اول تا آخرش و یادمه. می رسم به تابستون. تنها چیزی که ازش یادمه ۱۲ ساعت زبان رفتن تو هفته بود که به غلط خوردن افتاده بودم و بقیه شم کلاسای رانندگی که تحت چه فشاری بودم تا تموم شه... و چقد از نظر روابط دچار مصیبت شدم و چقد گریه کردم تو تابستون... هی دارم سعی می کنم وسط این همه فکر چیزای خوب و شاد پیدا کنم. شاید پردیس ملت تو ماه رمضون که الهام یادم انداخت گزینه ی خوبی محسوب بشه... راستی امسال رفتیم درکه یا پارسال!؟ راستی دشت هویجم همین امسال بود دیگه؟! تولد نگارم تو تابستون بود. گذشته از خنده هامون هر وقت یاد تولد نگار می افتم٬ خودمو می بینم که دارم تک و تنها تو پاساژای ونک پرسه می زنم و با ناامیدی شماره ی تک تک بچه ها رو می گیرم. اون روز یکی از روزایی بود که تنهایی اشکم و درآورد... وقتی می رسم به پاییز اولش دلم می گیره. بعد یادم میاد که با تولد محدثه شروع شد و سورپرایز کردن محدثه به اون شکل و بعدم پارک ملت چقد چسبید. ولی بعد همش حسرت تابستون و خوردم و چقد دلم نمی خواست برم دانشگاه. بهرحال رفتیم و کلاسا رو بدون غیبت گذروندیم و تو کافه میرا یه ساله شدیم و تو گرامافون تولد الهام و برگزار کردیم... خوبه که اینا یادم مونده... زمستون و می تونم نصف کنم به قبل و بعد امتحانا. بعد می بینم که از قبلش هیچی یادم نمیاد. بعدشم یه سری دور هم جمع شدن دوستانه بود با سس خورا که یکی از بهترین روزای امسالم بود. تولد مینا هم همون دور و برا بود که اون روز به "من" خوش گذشت. جدا از بحث تولد به من خوش گذشت. ولنتاین گرفتیم تو هلنا. اسفند می تونه هزار تیکه بشه. غم و شادی خیلی بود نمی تونم بگم کدوم بیشتر. با سرزمین عجایب متولد شدم. فهمیدم مشکل این همه ناراحتی از کجا آب می خوره. چقد از ترس تنهایی و از خود تنهایی گریه کردم. تو جلسات گروهه سرگرمی خندیدم تو جلسات گروه فیلم حرص خوردم. حرص خوردم٬ حرص خوردم... آره بیشترین حسی که تو این ماه داشتم حرص و جوش بود. چقد سیکا بهمون خوش گذشت. چقد حرف زدیم. چقد عذرخواهی کردم که هنوزم شک دارم بخشیده شده باشم. چقد به دوستیای پررنگ قبل از این و احتمالن بی رنگ بعد از این فک کردم٬ فک کردم٬ فک کردم.... مریض همین فکرامم به مولا! چقد تو کاشان خندیدم. چقد مثه آدمای روانی تلاش می کردم بهم خوش نگذره (ناخودآگاه بود!) ولی آخرش جمع شاد بهم غلبه کرد و هنوز هر عددی می شنوم میگم چرا چن تا! چقد پشیمون شدم از کویر نرفتن اما نه اونقدی که شما فک می کنید. عوضش چه سفره خونه ی چسبناکی رفتیم و چه روز خوبی رو گذروندیم. عید من همون ۲۴ام بود و همون روزم تموم شد... چقد دلم واسه پارسال ۲۵ اسفند تنگ شد که همگی رفتیم پارک ملت و اون همه خوش گذروندیم... آخ. الان یاد سعید افتادم.... یاد یه سختی دیگه. خدا پدر سعید و عموی من و همه ی اونایی که فوت کردن و بیامرزه... حال و حوصله ی تبریک عید ندارم. هرچی فک می کنم می بینم آدمایی که واقعن دلم می خواد سال نو رو بهشون تبریک بگم و واقعن سال نو خوشحالشون می کنه خیلی کمن. بنابراین می شینم و هر کی برام تبریک فرستاد با یه جمله ی کلیشه ای جوابش و میدم. من واقعن توان مبارزه با کلیشه رو تو خودم نمی بینم دیگه. چه کسایی ام تبریک گفتن انصافن. یعنی بعضی اسما قشنگ دهنم و باز کرد از تعجب!! ۹۰ بد نبود٬ خدایا ۹۱ بهتر باشه. تنها آرزویی که واسه تک تک دوستام دارم آرامشه. آرامش و نزدیکی به خدا. این دو تا رو گفتم چون میگن هرچی واسه دیگران بخوای نصیب خودتم میشه. و من واقعن الان آرزوی دیگه ای ندارم... سال خوبی رو شروع کنید. به گابریل٬ آرامشی که از خدا می خواهم شامل تو هم می شود. در این ساعات پایانی چیزی بیش از این نتوانم خواست.... + لایک به مادر گرامی و لایک به موی های لایت!:) واقعا نمی دونم وقتم و چه جوری تلف می کنم که واسه هیچ کاری وقت ندارم!!
فک کنم کلن من وقت ندارم! بعد چند هفته نشستم پای کامپیوتر ببینم چه خبرا! ولی خب دلیلش این نبود که دلم می خواست که این کار و بکنم! مجبورم مجبور می فهمی!؟ باورم نمیشه امسال انقد زود گذشت! خوشی و ناراحتی به میزان زیادی توش موجود بود! از تموم شدنش ناراحت نیستم٬ ولی از شروع سال جدید هم خوشحال نیستم! کلن من فعلن هیچ حس خاصی به چیزی ندارم! حتی دیگه حوصله ی جنگیدن با کلیشه رو هم ندارم! پس سال خوبی داشته باشید! مثه ابرای زمستون دلم از گریه پره شیشه ی نازک دل منتظر تلنگره
احساس تنهایی پرم کرده. تو شلوغ ترین کلاسا پیش تمام هم کلاسیام احساس تنهایی می کنم. من هیچ وقت خودم و به کسی تحمیل نمی کنم. از اینکه با رفتارتون بخواین بهم بفهمونید که اضافی ام٬ متنفرم. انقد مرد باشید که بیاید مستقیم بگید از دوستیامون خسته اید. به تصمیمتون احترام میذارم٬ چون کار دیگه ای ازم برنمیاد. دیگه طاقتم تمومه. خسته ام از سردردای مداومی که از فکرای جورواجور ایجاد میشه. من این وضع تعلیق و نمی تونم تحمل کنم. من علاوه بر تنهایی احساس پوچی ام می کنم. چقد امروز حرف زدیم. از همه چی. از عدالت خدا٬ از توکل٬ از نامردی٬ از ضایع کردن حق٬ از مفاهیمی که خیلی وقته گم شدن. از چیزایی که هیچ کس واسشون ارزشی قائل نیست. از اینکه دوستیا رو فدای منافعمون کنیم٬ از اینکه به خاطر منافعمون به هم دروغ بگیم٬ از این چیزا می ترسم. هر وقت من و خیلی عصبانی دیدید تو بالای ۹۰٪ مواقع یا حقم ناحق شده یا از کسی که انتظارشو نداشتم دروغ شنیدم! چیزایی که تو این چند روز پر بوده و این روزا من همش بی اعصابم. من احساس بی هدفی هم دارم. این احساس نیست البته٬ اطمینانه. از این بی هدفی وحشت دارم و نمی تونم باهاش روبرو شم. برای فراموش کردنش خودم و به در و دیوار می کوبم! مرتب سر کلاسا می رم٬ حتی دوبار دوبار! همش سعی می کنم هر شر و وری از دهن استاد درمیاد بنویسم فقط واسه اینکه فکرم منحرف نشه. ولی بازم فکرم می پره. یهو تو جزوه م گم میشم و می بینم دارم به دور و بریام فک می کنم. دیوونه م کردید٬ بس کنید! احساس خستگی پرم کرده. اول ترم جدیده ولی من هنوز به آخر ترم قدیم فک می کنم. به نامردیایی که نه فقط در حق من٬ شد! به بدبختی و فشاری که تحمل کردم و فعلن توانایی شروع یه ترم مصیبت جدید و تو خودم نمی بینم. دوباره برمی گردم سر حق! تو همه ی سوراخ سنبه های این مـ.ملکت لعنتی تک تک آدما حق همه ی آدمای دیگه رو ضایع می کنن و در غیر اینصورت مورد تمسخر قرار می گیرن! ما مفاهیم و گم کردیم به خدا. چرا وضع اینه!؟ من هیچ امیدی به هیچی ندارم. وقتی انسانیت گم شده همه مون باید سرمون بذاریم و بمیریم. وقتی ارزشای واقعی نابود شده ن برای چی زنده ایم؟ خاک بر سر هممون! فشار رومه. یه فشار سه روزه که یه متنی و تحویل بدم. پناهگاه خوبیه واسه فرار از این همه فکر و هجوم بردن به دنیای خوده خودم. به شرطی که سردردای مداوم و شدیدم بذاره برم سرش. چی کار کنم خدا!؟ آهای آدما٬ از دست همتون خسته م. از شرتون به کی پناه ببرم!؟ خدایا هستی؟! فک نمی کنی صبر ماها خیلی کمه؟! نمی خوای خودی نشون بدی؟!
وقتی به یه پلیمر تنش های مداوم وارد میشه٬ پلیمر اولش مقاومت نشون میده. تغییر شکلش تحت اون تنش٬ اوایل خیلی کمه. اما همین جوری پشت سر هم که این تنش ها رو تحمل می کنه کم کم خسته میشه و مقاومتشو از دست میده. دیگه آخراش از ریخت می افته انقد که بعد از هر تنش٬ بیشتر شکلش تغییر کرده! به مقاومت پلیمر در برابر تنش های پی در پی میگن مقاومت خستگی! (پلیمریا ببخشن از مبحث تکراری!) من تا حالا تحت تنش های پی در پی بودم. در حال حاضر مقاومت خستگی من به صفر میل می کنه٬ تحت کوچکترین فشار از ریخت و قیافه می افتم. کمترین نشونه ش همین سر درداس. من دیگه نمی تونم فشار و تحمل کنم. دیگه به نقطه ی شکست رسیدم. strain at break امو می تونید حساب کنید؟!
به گابریل٬ فریادهایم برای تمام آدم ها عادت شده است٬ دیگر صدایم به گوش کسی نمی رسد٬ گوش شنوا می خواهم... گوشی که بدون نیاز به فریاد زدن صدایم را بشنود... از یکنواختی زندگی متنفرم!
می خوام کوله پشتی مو بندازم کولم٬ آل استار زردامم بپوشم٬ بعد به دو از زندگی فرار کنم! کوله مو هم نمی خوام خیلی پرش کنم. کتاب جهان هولوگرافیک و با خودم می برم چون می خوام دیدم و عوض کنه! تقویم ۹۰ مو هم می برم. دلم نمی خواد وقتی نیستم کسی عقایدم و بخونه... گوشی نمی برم چون می خوام ارتباطم با جهان خارج قطع بشه! کارت دانشجوییم و حتمن می برم. چون می خوام هر موقع نگاش می کنم یادم بیفته یه روزی یکی از آرزوهام برآورده شده. شناسنامه نمی خوام. اونجایی که میرم هویت آدما به چیزایی که تو شناسنامه شون نوشته نیست٬ به شخصیت و وجود خودشونه. همینا کافیه. می خوام سبک سفر کنم... نمی دونم اونجایی که میرم چه شکلیه. هیچ دیدی ازش ندارم. اما مطمئنم از اینجایی که الان هستم بهتره! این فقط یه حسه... می خوام تنها سفر کنم. من جز آدماییم که تنهایی به هیج وجه حوصله م سر نمی ره. برعکس وقتی تو جمعای شلوغ پلوغم کلافه ام. نیاز دارم تنهایی به آرامش برسم... حوصله م سر نمیره..... چون همین الانم سرگرمی ای بیشتر از "جهان هولوگرافیک" ندارم. حتی همین الان که دارم می نویسمم حوصله م سر رفته.
من نیاز به تنوع دارم. حق هر آدمیه. نیاز دارم یه کم تو زندگیم هیجان ایجاد کنم. من فقط یه عالمه کلافه و بهونه گیر شدم. من سفر می خوام. دو هفته. تنهایی. کنار دریا ترجیحن. و با همون کوله پشتی فوق الذکر! خدایا؟! یه چیز می خوام ازت. (نه که چیزای قبلی ای که خواستم و دادی بهم حالا اینم میگم. خوبیش اینه که هیچ وقت نمی فهمم این و بهم دادی یا نه!) لطفن اگه زندگی بعدی ای در کاره٬ تو اون دیگه من دختر نباشم. تمام بهونه گیریام یه خاطر همین دختربودنمه. یه قرآن خودت قسم خودتم بیای پایین٬ نمی تونی تو ایران باشی و دختر باشی و (تو خانواده ی ش باشی و ) کفر نگی!
*غصه ها خوابیدن, ولی صدای خر و پفشون اشکمون و درآورده! ادامه مطلب ذهن ما دخترا خیلی پیچیده س به مولا! به همون اندازه که احساساتمون پیچ در پیچه!
خود من!یه مشکلی داشتم خرداد. هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت حل نشد! نه اینکه من نخوام و واسه حلش تلاش نکنم. خیلی سعی کردم برطرف شه و کابوس لعنتیش یقه مو ول کنه! ولی هیچ وقت نه کاملن از ذهنم بیرون رفت٬ نه حتی به یه گوشه ی ذهنم پس زده شد٬ فقط یه مدت کمرنگ بود. ولی الان چند وقته دوباره پررنگ شده. به همون وحشتناکی روزای اول. اون همه تلاش واسه فراموش کردنش به فنا رفت! یهو چهره ی یه آدم واست میشه کابوس. هروقت می بینیش همه چیز مثه فیلم از جلو چشات می گذره. وقتی اسمش میاد ناخودآگاه دلت می ریزه و احساس خطر می کنی. وقتی راجع بهش حرف می زنن روتو برمی گردونی و سعی می کنی چیزی نشنوی! در حالیکه همون شنیدن اسمش کافی بوده که خاطرات کذایی زنده شه... و می دونید نقطه ی اوج ماجرا کجاست!؟ بدترین قسمتش اینه که همه چی از همون خرداد و شاید قبل ترش که کینه ها در حال شکل گیری بوده٬ بین خودت و خودت مونده. که نمی تونی راجع بهش با نزدیک ترین دوستتم حرف بزنی... مثه یه غده رو دلت مونده. غده ای که درد داره. گاهی اوقات از دردش به خودت می پیچی. اما فقط چهره ت تو هم میره و تمام. این بارم کسی چیزی نفهمید... خدایا اگه واقعن می خوای دست به کار شی و بهم آرامش بدی٬ این کمک و با از بین بردن کینه هایی که مثه لجن وجودم و تو خودش فرو برده٬ شروع کن... + امیدوارم هیچ وقت به این حس من دچار نشید که بفهمید چی میگم... میگن امروز یه قطار رسیده تهران از مبدا مشهد! گویا فردا یه قطار از تهران راه میفته به مقصد اهواز!! گویا پس فردا یه هواپیمایی ام تو کیش می شینه!!! ما که بخیل نیستیم٬ برید خوش بگذرونید٬ ما مراقب این تهران لعنتی هستیم!
دیروز جمعه مورخ ۱۴/۱۱/۹۰ به جرئت یکی از بهترین روزهای زندگیم شد! اصولن وقتی تو یه روز سه-چهار ساعتش بهم خوش بگذره میشه یکی از بهترین روزا! دلیلش بماند٬ بین خودم و اون جمعی که می پرستمشون...
تو روزای زمستونی که سرماش معرف حضورتون هست٬ معمولا کله صبحا یه جبهه هوای سرد بیرون پتو منتظر منه! که من وقتی چشام و باز می کنم با وحشت نگاش می کنم! معمولا وقتی صبحا می خوام برم صبونه بخورم (بله ما بچه ی خوبی هستیم و صبونه ام می خوریم! این هم از پیام بهداشتی این پست.) با لرز به یخچال نزدیک میشم! این لرز هم از ترسه هم از سرما! آروم در یخچال و باز می کنم به اندازه ای که با یه چشم بتونم توشو ببینم! محل قرارگیری کره رو شناسایی می کنم. بعد خیلی آروم در و بیشتر باز می کنم به اندازه ای که یه دستم تا آرنج بره تو! یه حمله ی سریع و بعد می دووم میرم بچسبم به شوفاژ!! این پروسه هر روز هفته که من صبح زود بیدار شم تکرار میشه. اصلن فک نکنید من زیادی سرمایی ام. به خاطر جلوگیری از هدررفت انرژی این کار و می کنم!!:" +معمولا اون دستم که میره تو یخچال آستینش خیسه!!
به قصد دعوا نزدیک دو ساعت انتظار کشیدم که معاون آموزشی (که بسی زیاد من و یاد فردوسی پور میندازه!!) بیاد تو اتاقش! خیلی طلبکار رفتم تو که شروع کنم به داد و بیداد!! آرامشی که به خرج داد همچین کفرم و درآورد! هنوزم حس می کنم به عمق فاجعه که همانا ۱۲ واحدی بودنمان باشد٬ پی نبرده!! نامردم اگه روز حذف و اضافه بذارم نفس راحت بکشه اگه کارم و راه نندازه! ببینید کی گفتم! ولی حیف شد! نذاشت داد بزنم سرش!!:دی
دلم می خواد یه بار باشه تو تهران! آدمای مجرد با عشقشون برن اونجا! انقد باجنبه باشن ایرانیا که فقط یه گیلاس به سلامتی هم برن بالا و سگ مـ.ست نشن! بعد بساط رقصم به پا باشه حتی. هیشکی به هیشکی کاری نداشته باشه. وقتی یه آشنا می بینی نگی ئه ئه فلانی با فلانی رفیق شده؟! سر همه به کار خودشون باشه. تا آخر شب با هم تانـ.گو برقصن و عشق کنن. اون وقت منم از بودن تو همچین جایی هیچ ترسی نداشته باشم. تنها نگرانیم این باشه که چی بپوشم! یا نگرانی دیگه م این باشه که من که بلد نیستم تانگو برقصم! غصه نداره که٬ پارتنرم بلده یادم میده!! (:دی) بعد تو کشورمون جمـ.هوری اسـ.ـلامی نباشه. جمـ.هوری ایرانی باشه فقط. موسـ.ی به کیش خود عیـ.سی به کیش خود. بعد انقد خوب باشـــــه. انقد آزاد.ی باشه که هیشکی دوس نداشته باشه وطنـ.شو بذاره و بره! بعد انقد محدودیتی نباشه که مردای کشورم با دیدن چن تا تار مو و یه مانتوی کوتاه تحر.یک نشن. همه چی عادی بشه واسشون. اگه طرف با چادر اومد بیرون هیشکی با انگشت نشونش نده٬ در کنار کسایی که حجاب ندارن! گشـ.ت ارشادم اگه بود اشکالی نداره. ولی قول بده دخترای به قول خودشون بـ.دحجاب و نگیرن. به مردم گل بدن. با آرامش مردم و دعوت کنن به دیـ.ن. اون وقت اگه آزادی ادیـ.انی باشه اگه کسی اسـ.ـلام بیاره دیـ.نش دیـ.نه! اون موقع ریـ.ا از بین میره. تظاهر و دورویی و بدذاتی و حتی دروغ از بین میره. اون موقع ایران گلستان میشه..... توهم فانتزیه٬می دونم. اما فکرش که می تونه آرومم کنه....
بادبانهای نکشیده شده: ۱. بی صبرانه منتظرم جدایی نادر از سیمین اسکار ببره:) خدایا حق به حقدار می رسه٬ مگه نه؟! ۲. وقتی زوم می کنم رو نکات منفی زندگی دینم کامل میشه! چون می فهمم جهنمی ام وجود داره! اینجور مواقع میرم تو فاز غرغر و سخت میشه از این فاز بیام بیرون! یهو می رسم به جایی که می بینم تو چند روز با کلی آدم دعوا کردم بد! چرا من انقد عصبی ام خو!؟:اس ۳. یکی مثه من دلش می خواد بکنه و بذاره بره٬ در حالیکه شرایطش و نداره! یکی دیگه ام میگه من ایرانی ام و تو این کشور دارم استقامت به خرج میدم!! در حالیکه کافیه لب تر کنه تا شرایط رفتن واسش مهیا شه! من که آدم پست و بیخودی شدم٬ دم امثال شما گرم:) ۴. حرص می خوری. میسوزی. یادآوری تیمی که تا همین چند سال پیش ٬انقدی که سن تو قد میده٬ هیشکی به گرد پاش نمی رسید٬ آه از نهادت درمیاره!! دو تا گل می خوری و امیدت ناامید میشه! یهو نتیجه برمیگرده! تو ده دقه با ده تا بازیکن یه نفر سه تا گل میزنه!! جیغ و داد و هوار و تو خونه دویدن و حال خواهرت و پرسیدن که سکته نکنه یه وقت٬ بعدش به راهه! خیلی خوب بود. پس از مدتها فهمیدم پرسپولیس هنوز اون تیمیه که دقیقه ۹۰ بازی رو به نفع خودش تموم می کنه! خدایا نتیجه ی زندگی ما رو قبل از دقیقه ۹۰ عوض کن! (بخیلا آمین نمیگن!!) ۵. خدایا یه جو آرامش؟! توقع زیادیه؟.... ۶. ویندوز و هم عوض کردم! نتیجه اینکه کامپیوترم الان لخـ.ت مادرزاده!! ولی کماکان صداش درست نشده و رویای فیلم دیدن و از سرم بیرون کردم دیگه!!:( ۷. به گابریل٬ همه ی حرف ها می شود یک نگاه... آن هم درست لحظه ی خداحافظی... دلم گرفته. با کوچکترین بهونه ها... دلم واسه دوستیامون می سوزه٬ نگرانشونم! خیلی وقته که حس آپ کردن ندارم.
دانشگاه تهران جاییه که هیچ فرقی نمی کنه وقتی از سر جلسه میای بیرون بگی خیلی خوب دادم یا خیلی بد! نتیجه یکسانه! این به تجربه ثابت شده! و البته که طی همین کسب تجربه ها بود که یاد گرفتم بهتره اعصاب خودم واسه نمره خورد نکنم! چیزای مهم تری هست که می تونه اعصاب من و خورد کنه. مثلن این که مانتویی که عاشقش میشم سایز من و نداره! یا اینکه هنو وقت نکردم برم آرایشگاه! یا اینکه وقت نمی کنم یه بار فیلمی که از این و اون گرفتم و ببینم! یا اینکه دو روزه ان سایت گلستان لعنتی وا نمیشه! یا اینکه حس آپ کردن وبلاگ و ندارم! یا اینکه حوصله ی کامنت گذاشتن ندارم!! یا یا یا... خیلی چیزا مهم تر از درس و نمره س! من چند روزه که از اینجا خسته م... و خودم می دونم که رفتن به این سادگیا نیست... و همه هم این و می کوبن تو صورتم که آرزوهات محاله.... هیچ کس٬ به جرئت میگم هیچ کس٬ حالم و نمی فهمه... وقتی میگم دیگه دلم نمی خواد تو ایران بمونم٬ کسی درک نمی کنه... خب دردم و به کی بگم خدا؟ خودت یا بهم دل موندن بده٬ یا پای رفتن.
بادبانهای کشیده نشده: ۱. بعضی وقتا یکی یهو یه کاری می کنه که سورپرایز میشی. می بینی هنوز دوست داره. حس بدی نیست. اما گاهی با یه نمه شرمندگی ام همراهه... ۲. کاش می تونستم وضعیت ۴ سال دیگه این موقع مو بدونم!! لازم دارم! ۳. تولد خوش گذشت. هرچند هنوز تمام بدنم درد می کنه! یکی ندونه فک می کنه از رقصه!!!:دی :دی ۴. تو تولد جای بعضیا خالی بود. ما رو که دیگه تحویل نمی گیرن:( ۵. پدرجان٬ حس آپ کردن ندارم. انگار یکی اسلحه گذاشته پس کله م که باید بنویسی! عجب بدبختی ای گیر کردما! چه بده آدم با خودش رودروایسی داشته باشه ها!! ۶. خدایا شکرت! واسه دوستای خوبم. واسه کسایی که وسط دغدغه هات٬ وسط غصه هات٬ وسط اعصاب خوردیات پس از مدتها بهت اس ام اس میدن "چطوری یار دبستانی من؟" ۷. "به گابریل٬ دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟ فراموش نکنید٬ هر چقدر هم خوش بخت باشید٬ تهش دخترید! بدترین شب عمرم و گذروندم اون شب! لحظه لحظه ش به خودم لعنت فرستادم و خدا رو صدا کردم! معجزه بود که خدا صدامو شنید... خدایا شکرت.
+تاریخ جمعه دوم دی 1390ساعت 12:11
نویسنده ملوان تنبل
|
|